اين عمليات درست يک هفته پس از آن روی داد که آيت الله خمينی، رهبر ايران با پذيرش قطعنامه 598 شورای امنيت سازمان ملل متحد، آتش بس در برابر عراق را پذيرفته و جنگ هشت ساله ميان ايران و عراق رسماً پايان يافته بود

سازمان مجاهدين خلق با اين تحليل که حکومت جمهوری اسلامی در ضعف کامل به سر می برد و مردم خسته از جنگ، آماده پيوستن به مخالفان حکومتند، عملياتی که فروغ جاويدان ناميد را با حمايت ارتش عراق و به شکل پيشروی خطی به داخل خاک ايران آغاز کرد و سرانجام اين عمليات، شکست کامل آن و کشته شدن شمار زيادی از نيروهای سازمان بود.
به اين مناسبت، از دو تن از کسانی که آن زمان در دو جبهه مقابل در حال جنگ با يکديگر بودند خواستيم تا هم روايت خود را از واقعه بيان کنند و هم به آثاری بپردازند که اين رويارويی نظامی ميان دو گروه ايرانی در سرنوشت کشورشان داشته است.
لازم به ذکر است که اين روايتها، بر اساس ديدگاههای شخصی دو طرف بوده و لزوما نظروبلاگ کاسپین را منعکس نمی کند.
سعيد شاهسوندی، عضو پيشين مرکزيت سازمان مجاهدين خلق

سعيد شاهسوندی از اعضای مرکزيت سازمان مجاهدين خلق بوده که پيش از پايان جنگ ايران و عراق به علت اختلاف با رهبری سازمان از مرکزيت آن خارج شده و در فرانسه زندگی می کرده است، اما با آماده شدن مجاهدين خلق برای راه اندازی عملياتی که آن را فروغ جاويدان ناميدند به عراق می رود و با وجودی که همچنان بر اختلافات فکری خود با سازمان پابرجا بوده در اين عمليات شرکت می کند. او عمليات سال 1367 را چنين به ياد می آورد:
"ساختار سازمان مجاهدين خلق، ساختاری ايدئولوژيک است و در نظامهای ايدئولوژيک، به امور به ديد حق يا باطل نگاه می کنند.
در اين سازمان، منافع سازمان و رهبری آن، معيار حق و باطل قلمداد می شود و از ديد بدنه تشکيلات سازمان، هر آنچه منافع سازمان و رهبری آن را تأمين کند، حق است، حتی رفتن به دامان حکومت عراق که در حال جنگ با ايران بود.
عمليات فروغ زاييده تفکر غيرواقعی، رؤيايی و ايدئولوژيک مسعود رجوی، رهبر سازمان مجاهدين خلق بود، نه اينکه، آن طور که برخی می گويند، حاصل توافق پشت پرده حکومتهای صدام و ايران برای راحت شدن از شر مخالفان يکديگر.
هرچند، چنين انگيزه ای ممکن است به عنوان يکی از سرنوشتهای احتمالی عمليات در محاسبات حکومت صدام، مورد توجه قرار گرفته باشد.
صدام حسين به هر حال سالها روی سازمان مجاهدين خلق سرمايه گذاری کرده و پيش بينی غالب عراقيها از نتيجه عمليات، پيروزی سازمان بود

آن زمان و در آن روزی که از قرارگاه معروف اشرف در عراق بسوی ايران حرکت می کرديم، من اين عمليات را خودکشی می دانستم اما خودم را نيز رزمنده راه آزادی می دانستم.
بسياری ديگر از نيروهای مجاهدين نيز مثل من فکر می کردند.
در منطق مطلق گرايی ايدئولوژيک، فلسفه مرگ و شهادت پرستی حاکم است؛ کم نبودند افرادی که از منتقدان رهبری سازمان و جداشدگان آن بودند اما برای شرکت در عمليات فروغ جاويدان از اروپا و آمريکا خود را به عراق رساندند و به مجاهدين پيوستند.
در حالی که حتی برخی از آنها پيشتر از سوی رهبری سازمان به خيانت متهم و به اعدام محکوم شده بودند.
علت اينکه اين افراد دوباره به صفوف مجاهدين تن سپردند اين بود که از سويی بقايای تفکر ايدئولوژيک همچنان در آنها وجود داشت، از سوی ديگر، به دليل روابط بسته آن زمان، امکان ارتباط ميان اين افراد با نيروهای ملی و دموکراتيک وجود نداشت و از طرفی هم در ايران، چنان شرايط فشار و سرکوب حاکم بود که هيچ روزنه اميدی به چشم نمی خورد.
عمليات فروغ، حتی با حداقل دانش عقل نظامی، خودکشی محسوب می شد.
شرکت کنندگان عمليات تعدادشان کمتر از شش هزار نفر بود که بسياری از آنها از اروپا و آمريکا آمده و جنگ به معنی واقعی کلمه را نديده و حتی تيراندازی بلد نبودند.
تشکيلات سازمان مجاهدين خلق هم مينياتوری بود از جمهوری اسلامی، همان طور که در ايران، بسيجيها به فرمان [آيت الله] خمينی حتی حاضر بودند روی مين بروند، مسعود رجوی، رهبر مجاهدين خلق هم در جهت پياده کردن چنين الگويی در اين سازمان تلاش کرده بود.
ما ساعت چهار بعد از ظهر دوشنبه سوم مرداد 1367 از مرز خسروی عبور کرديم و وارد ايران شديم، اولين مقاومت نيروهای ايرانی در مقابل ما ساعت هفت و نيم هشت شب در گردنه پاتاق در حوالی کرند صورت گرفت که نيروهای ارتش بودند و فاقد انگيزه کافی برای مبارزه و بسرعت صحنه را خالی کردند.
درگيری کوتاهی نيز در کرند داشتيم و درگيری کمی بزرگتری در اسلام آباد، اما اين همه مسئله نبود، درگيری اصلی پس از اسلام آباد و در تنگه حسن آباد رخ داد که ضدحمله از سمت سه راه ملاوی از ساعت دو و نيم پس از نيمه شب شروع شد که در نهايت نيروهای مجاهدين که ميان تنگه چهارزبر و دشت حسن آباد استقرار داشتند زمينگير شدند و شکست خوردند.
در مدتی که ما پيشروی می کرديم، واکنش مردم غيرنظامی در مقابل ما بيشتر به شکل فرار از مهلکه بود، نه اينکه آن گونه که رهبری مجاهدين پيش بينی می کرد، به ما بپيوندند.
يکی از علل اصلی کندی حرکت نيروهای مجاهدين که روی جاده آسفالته اصلی تردد می کردند، ازدحام مردمی بود که با تراکتور و کاميون و حتی پای پياده، در حال فرار بودند.
در اينکه طرح مسعود رجوی در راه اندازی اين عمليات، رؤيايی و سودايی بود جای هيچ بحثی نيست اما اگر نيروهای مجاهدين تنگه چهارزبر و دشت حسن آباد را رد می کردند و به کرمانشاه می رسيدند، معادلات کاملاً به هم می ريخت و حکومت جمهوری اسلامی نيز، آن گونه که من بعدها از لابلای صحبتهای مقامات فهميدم، از رسيدن نيروهای مجاهدين به کرمانشاه و احتمال بروز شورش در وحشت بود.
در عمليات فروغ هزاروسيصد تا هزاروچهارصد تن از نيروهای مجاهدين، يعنی حدود بيست وهفت درصد نيروهای شرکت کننده در عمليات کشته شدند که البته اگر نيروهای مجاهدين پيشروی بيشتری می کردند، تلفاتشان هم بسيار بيشتر می شد.
تعدادی نيز دستگير شدند که اکثر آنها به سرنوشت کشته شدگان پيوستند.
من دو بار زخمی شدم که هر دو پايم از کار افتاد و بيهوش و دستگير شدم.
در حالی که هر دو پايم تقريباً فلج شده و دو نفر بسيجی از زير بغلم گرفته بودند و تقريباً نيم تنه ام روی زمين کشيده می شد و از پشت هم با لگد و قنداق تفنگ من را می زدند، می بردندم تا در ميدان شهر اسلام آباد به دار بياويزند.
من از افراد شناخته شده مجاهدين بودم، سابقه طولانی داشتم، در انتخابات مجلس خبرگان قانون اساسی و مجلس شورای [اسلامی] از شيراز نامزد انتخاباتی بودم، با بسياری از مقامهای حکومتی جمهوری اسلامی، مثل آقای رجايی و آقای هاشمی رفسنجانی و خيليهای ديگر، از زمان مبارزات دوران شاه آشنايی داشتم.
افرادی از سپاه پاسداران و اطلاعات شيراز که آنجا حضور داشتند من را شناختند و مانع از اعدام من شدند.
البته دل آنها برای من نسوخته بود بلکه می خواستند از من اطلاعات به دست بياورند.
پس از آن با اينکه پاهايم گچ گرفته شده و تب داشتم و بيمار بودم در بازداشتگاه توحيد تهران مورد فشار و ضرب وشتم برای دادن اطلاعات قرار گرفتم، چهار سال در زندان بودم و احتمال اعدام من همچنان وجود داشت و با ياری سعيد حجاريان و يارانش بود که توانستم مقامهای جمهوری اسلامی را قانع کنم که از سازمان مجاهدين خلق بريده و تحول يافته ام و سرانجام آزاد شدم.
عمليات فروغ باعث شد که حکومت جمهوری اسلامی به کشتار وسيع زندانيانی دست بزند که در زندان در حال گذراندن دوران محکوميت قانونی خود بودند و در اين ماجرا نيز کوچکترين نقشی نداشتند.
اين عمليات دسته گلی بود که آقای رجوی به حکومت جمهوری اسلامی ايران تقديم کرد، چون دستاويزی شد برای جناح سرکوبگر جمهوری اسلامی که به بستن فضا و پاسخ ندادن به خواسته های دموکراتيک مردم که به علت شرايط جنگی معلق مانده بود ادامه دهد.
تحولی که بعدها در دوم خرداد 1376 شاهد آغاز آن بوديم، اگر ماجرای عمليات فروغ جاويدان پيش نمی آمد شايد می توانست بسيار زودتر و در ابعادی ديگر آغاز شود.
نتيجه عمليات فروغ جاويدان اين بود که در ايران چرخه خشونت بيش از پيش به حرکت دربيايد.
من تقريباً اطمينان دارم که چنين عملياتی ديگر در ايران تحقق نخواهد يافت و اگر رخ بدهد، خودکشی بسيار وسيعتر و مهلکتری خواهد بود."
محمد حکمی که اکنون در دانشگاه بنگلور هند، دانشجوی دوره دکتری روانشناسی است، در سال 1367 به عنوان بسيجی در جنگ شرکت داشته و در منطقه ای که عمليات مرصاد در آن انجام گرفت حضور داشته است
ما آن زمان در منطقه ای به اسم ميسور مستقر بوديم و از سه طرف در محاصره قرار داشتيم.
از دو طرف، عراقيها به ما مسلط بودند، در سوی ديگر گروههای کرد مسلحی بودند که در آن منطقه برای خودشان پايگاهی داشتند و در جانب ديگر هم، آن گونه که بعداً فهميديم، مجاهدين خلق در حال پيشروی بودند.
آن کردهای مسلح هميشه در منطقه محل استقرار ما آزادانه رفت و آمد می کردند و به پايگاه خودشان که بين مواضع ايران و عراق قرار داشت می رفتند، اما در آن زمان که در محاصره قرار گرفتيم به ما دستور داده شد که همه آنها را زير آتش شديد بگيريم و هيچکدام را زنده نگذاريم.
سپس به ما اعلام کردند که عقب نشينی کنيم و فقط تجهيزات و مواد خوراکی که امکان حمل آنها را داريم برداريم و هر چيز ديگر که باقی ماند را نابود کنيم، حتی به ما دستور دادند که جاده ای را که از طريق آن به عقب بر می گشتيم را پشت سر خودمان کاملاً بمبگذاری و تخريب کنيم.
به تمام نيروهای مستقر در ديگر مناطق هم بيکباره دستور عقب نشينی داده شد.
ما همچنان در محاصره بوديم و اگر محاصره ادامه می يافت، خوشبينانه ترين سرنوشتی که برای ما ممکن بود پيش بيايد اين بود که همه اسير شويم.
با آغاز شکست مجاهدين خلق بود که محاصره شکسته شد و ما توانستيم خودمان را به اسلام آباد برسانيم.
ارزيابی ما آن زمان از عملياتی که مجاهدين به آن دست زده بودند اين بود که از لحاظ نظامی کاملاً اقدام نادرستی بود، چراکه تنها راه جاده را گرفته و به صورت عمقی پيش آمده بودند، بدون اينکه پشتيبانی از عقب يا دو طرف خود داشته باشند.
به نظر می رسيد که اميد آنها فقط پيوستن مردم محلی به ايشان بوده، در حالی که مردم فقط سعی کرده بودند از آنها فرار کنند.
احساسی که من آن زمان نسبت به مجاهدين خلق که عليه کشورشان دست به عمليات زده بودند داشتم اين بود که آنها خيانت کرده و همگی مستحق مرگند، الآن هم با اينکه کاملاً با جنگ ايران و عراق که آن زمان در آن شرکت داشتم مخالفم، اما بازهم معتقدم که مجاهدين خلق در آن زمان مستحق مرگ بودند.
هر چند، از نگاهی ديگر، بين دو طرف درگير در اين عمليات هيچ تفاوتی نمی بينم، چون اينکه هر دو طرف بر اساس اعتقاد به رهبران خود و با هيجانی که بر آنها حاکم بود دست به عمليات زده و به روی يکديگر اسلحه کشيده بودند، اين رهبرانند که بايد مسئول اين برادرکشی شناخته شوند.
اگر بار ديگر موقعيتی همچون سال 1367 که عمليات مرصاد رخ داد پيش بيايد و بار ديگر گروهی از خارج، با حمايت ارتش خارجی، دست به حمله به ايران بزنند، قطعاً سرنوشتی همچون مجاهدين خلق در عمليات مرصاد پيدا خواهند کرد.
عملياتی که مجاهدين خلق به آن دست زدند ابزاری شد در دست حاکمان ايران که مخالفان خود را چه بحق و چه بناحق با آن سرکوب کنند و همين موضوع روند اصلاحات و حرکت بسوی دموکراسی در ايران را به تأخير انداخت.
اکنون اگر بخواهيم بسوی دموکراسی گام برداريم، بايد خطاهايی که در گذشته رخ داده را بپذيريم و افرادی که آن زمان به کشور خود حمله کرده و به روی هموطن خود اسلحه کشيدند را اگر ديگر آن تفکر آن زمان را نداشته باشند، بايد پذيرايشان باشيم.
کسی که ديروز عليه مردم کشور خود اسلحه کشيده است، اگر خطای خود را پذيرفته و امروز می خواهد به کشور خود خدمت کند، قطعاً بايد او را در آغوش گرفت. "
از انتخابات مجلس ايران در 24 فوريه 2004[اول اسفند 1382]، حکومت آخوندي ايران با انتقادات بسياري روبرو شده است. انتخاباتي که در آن آخوندها عليرغم حذف «اصلاح طلبان» از گردونه رقابت، نتوانستند راي معني داري از صندوقها بيرون بکشند. ميزان تقلبها به حدي است که خود نشانگر ضعيف و نااستوار بودن حکومت ملاها مي باشد و اکنون مدارک جديدي بدست آمده که اساس ايدئولوژي حکومت آنها را زير سوال مي برد. ژوزف استالين،رهبر فقيد شوروي، در جايي گفته است:«مهم نيست راي ها چه باشند بلکه مهم اين است که چه کسي آنها را مي شمرد!» اين همان چيزي است که در 24 فوريه در ايران اتفاق افتاد. شمارنگان آرا، گروهي بودند که تنها به رهبر علي خامنه اي پاسخگو بودند و نتايجي که اعلام کردند را هيچ فرد آگاهي چه در داخل چه خارج ايران، جدي نمي گيرد! شاهدان عيني ديده اند که صندوقهاي رايي که به محلهاي اخذ راي مي بردند، از ابتدا نيمه پر بوده اند و همينطور تعداد صندوقها در بعضي حوزه ها را به حدي کم انتخاب کرده بودند که مردم زياد معطل شوند و محل راي گيري شلوغ به نظر برسد. همين طور يک جمعيت چادر سياه مزدور در محل حضور داشتند که هرگاه خبرنگار خارجي مي خواست از حوضه اي گزارش تهيه کند، سريع براي شلوغ کردن محل به آنجا منتقل مي شدند و بدليل شدت حجاب قابل شناسايي هم نبودند. منابعي در تهران اطلاع مي دهند که 300 صندوق راي ناپديد شده است و همينطور وزارت کشور ابتدائاً آمار واقعي راي دهندگان را 11 درصد اعلام نموده است! البته دقايقي بعد اين کار از اختيار وزارت کشور خارج شده و ميزان آرا در تهران 35 و در کل کشور 50 درصد اعلام شد. چيزي که در همه اين آمارها به آن بي توجهي شده، آراي سفيد و بي ارزشي بوده که مردم براي مهر خوردن شناسنامه براي کنکور دانشگاه يا کوپن به صندوقها ريخته اند. برخي اصلاح طلبان که ديگر از نظر سياسي چيزي براي از دست دادن ندارند، شروع به زير سوال بردن مشروعيت خامنه اي، رهبر ارشد ايران کرده اند و نامه اي بي سابقه نوشته اند که در آن مشروعيت و ليافت وي را مستقيماً زير سوال برده اند اما روزنامه هايي که اين نامه را منشر کردند، ياس نو و شرق، بلافاصله توقيف شدند.
هم ديگر يکپارچه نبوده و ديگر همگي تابع ديدگاههاي «آيت الله» خميني در هنگام سرنگوني رژيم شاهنشاهي نيستند. خميني آن زمان ثابت کرد که داراي قابليت اداره يک حکومت تک صدايي و نگه داشتن همه زيردستها در يک جناح مي باشد ولي امروزه ديگر آن افراد دليلي براي مخفي کردن اختلاف نظرهاي خود نمي بينند و با آشکار شدن دروغين بودن شعار انتخابات عادلانه و دموکراتيک، اين اختلافها بيشتر و بيشتر خود را نشان مي دهند. از جمله موارد اختلافات، عناوين آيت الله است که بدون هيچ مبنا و اساسي به خامنه اي و رفسنجاني اعطا شده است [و چندي پيش يکي از همان پيروان خميني، قاسم شعله سعدي، خامنه اي را فاقد اين مدرک دانست و اعلام کرد او حجت الاسلامي بيش نيست، گفته اي که البته باعث شد وي پس از بازگشت به ايران به زندان اوين منتقل شود!]
اصلاح طلبان، حالا که همه برگهاي برنده خود را از دست داده اند، به قلب انقلاب اسلامي هجوم آوردن اند و چسبيده اند به ماجراي ناپديد شدن امام موسي صدر که حدود 25 سال پيش در طي سفري به ليبي اتفاق افتاد. اين آيت الله ايراني الاصل لبناني شيعه که در تمام دنياي شيعه مورد احترام بود، حاصر نشد روح الله خميني را بعنوان آيت الله بپذيرد و با توجه به نفوذ بسياري که او داشت، تبديل به يک مانع بزرگ بر سر راه نقشه هاي سياسي خميني و همه کساني که مايل بودند از شر شاه ايران خلاص شوند، گرديد. ناپديد شدن آيت الله العظمي موسي صدر، که البته جنازه او هرگز پيدا نشد، راه را براي حمله ويرانگر خميني به ايران باز کرد. خميني اي که هيچ ارتباط نژادي اي با کشور ايران نداشت! سنگ بناي نظام فعلي ايران که به چنين ديکتاتوري مخوفي تبديل شده، خميني و تئوري ولايت فقيه او بود. امروزه مدارک متقني بدست آمده که خميني به هيچ وجه خودش ايراني نبوده که حق داشته باشد ديدگاههاي خود را بر ملت ايران تحميل کند. همينطور ارتقاي او به عنوان مرجعيت و آيت اللهي هم چيزي بيش از يک حقّه سياسي نبوده که براي نجات او از اعدام بجرم خيانت در سال 1964 اجرا شد.
در سال 1979[1357] تلاشها و اقدامات زيادي صورت گرفت تا تمامي مدارک افشا کننده اصل و نصب هميني نابود شود و مردم داستان ساختگي حکومت آخوندي در اين مورد را باور کنند. اولين اقدامي که خميني در ساعات اوليه بازگشت به ايران انجام داد، اعدام دو تن از مردان مهمي بود که مدارکي راجع به اصل و نصب او و همچنين منشا عنوان دروغين اجتهاد او در اختيار داشتند. اولين آنها، «ژنرال پاکروان» رئيس ارشد ساواک بود. همچنين خميني در اسرع وقت کوشيد آيت الله شريعتمداري که بسيار مورد احترام بود و در سال 1964 براي نجات جان خميني به همراه آيت الله گلپايگاني عنوان آيت الله را بدروغ براي خميني درست کردند، را نيز بقتل برساند. خميني در آن زمان به جرم خيانت محکوم به اعدام بود و با توجه به اينکه طبق قانون اعدام يک مجتهد غير ممکن بود، آنها پذيرفتند خميني را آيت الله بنامند تا وي را از اعدام نجات دهند! بعدها، وقتي که نقشه ترور آيت الله شريعتمداري که از نظر سلسله مراتب مذهبي و علمي بسيار بالاتر از خميني بود، در سال 1979 ناکام ماند، خميني او را در بازداشت خانگي محدود کرد و حق سخنراني و ملاقات با مردم را از او سلب نمود و وي فقط مي توانست با عده کمي از خويشان نزديکش ديدار کند که براحتي مي شد گفته هاي ضد خميني ايشان را تقبيح و تکذيب نمود.
طبق گزارشات جديدي که از تهران مي رسد، فتواي قتل سلمان رشدي، نويسنده بريتانيايي-هندي، که توسط خميني بخاطر نوشت کتاب ضد اسلام صادر شد و چند سال پيش ملغي گرديد، اخيراً دوباره مطرح شده است. اين به منزله اخطار به نويسندگان و متفکراني است که آخوندها نمي توانند [مانند روزنامه نگاران بدبخت ايراني] آنها را کنترل و محدود کنند که اگر مطلبي بر ضد ايدئولوژي آنها بنويسند، با خطر مرگ روبرو مي شوند.
عده بسيار کمي از ايرانيان هستند که امروزه از مليت هندي و کشميري مادر خميني خبر داشته باشند اما تعداد کساني که هويت و اسم واقعي پدر او را مي دانند، از آن هم کمتر است. نماينده فقيد اسبق استان خوزستان در مجلس ايران در دوران شاهنشاهي، «موسوي»،پدر خميني و پسران وي را بخوبي مي شناخت. وي به امورات آنها رسيدگي مي کرد و با نفوذ خودش براي آنها مدارک هويت ايراني با تاريخ و محل تولد غير واقعي رديف کرد تا از خدمت سربازي نجات يابند. سناتور موسوي به خاطر اين خدماتش، بدستور مستقيم شخص خميني در هنگام بازگشت وي از فرانسه در زمان کودتاي سال 1979 به قتل رسيد.
رئيس ساواک «ژنرال پاکروان» مردي که خميني را در سال 1964 از مرگ نجات داد، همان شب به بام خانه اش برده شد و با شليکي به قتل رسيد، زيرا وي يک پرونده کامل در مورد اصل و نصب و سابقه خميني تاليف کرده بود. اين پرونده، هنوز هم وجود دارد و يکي از مقامات ارشد ساواک که تغيير روش داد و به ساواما(معادل آخوندي ساواک) پيوست، آن را در اختيار دارد. طبق گزارشات موثق اين مرد براي مدتي رئيس بخش امريکايي ساواما بوده است و پرونده مورد اشاره را براي «روز مبادا» نگه داشته است.
چرا خميني با آن حالت تشنه به خون به ايران بازگشت؟ ريشه انتقام جويي او از ايرانيان کجا بود؟ از او در جايي نقل شده که به تعداد موهاي فرزندش مصطفي ايراني خواهد کشت! مصطفي ظاهراً در تصادف اتوموبيل کشته شد اما بعضي از جمله خميني معتقدند وي بدست مقامات رژيم شاه به قتل رسيد.
از آنجايي که حکومت آخوندي نمي توانست سابقه خانوادگي درستي براي خميني فراهم کند، داستاني سرهم نمودند که به موجب آن پدر وي هم مانند مادرش اهل کشمير هند ولي داراي ريشه ايراني بوده است! در واقع چنين فردي هرگز وجود حارجي نداشته است ولي به احتمال قوي فردي با چنان مشخصات گمراه کننده که افسانه پدر کشميري را حقيقت بخشد، موجود بوده است. پدر واقعي خميني، ويليام ريچارد ويليامسون، (William Richard Williamson) در سال 1872 در بريستول انگلستان از پدر و مادري بريتانيايي بدنيا آمد. اين اطلاعات دقيق بر اساس مدارک دسته اولي که از يک کارمند سابق کمپاني نفت ايران و بريتانيا بدست آمده، (شرکتي که بعدها تبديل به بريتش پتروليوم شد) استوار است. کارمندي که با شخصيتهاي مهم اين ماجرا کار کرد و ارتباط داشت. دليل ديگري بر صحت اين ادعا، عدم تکذيب کلنل Archie Chisholm ، يک مقام سياسي اسبق در شرکت بريتيش پتروليوم و سردبير سابق نشريه فايننشيال تايمز مي باشد که وقتي در خانه اش در کونتي کورک ايرلند با يک روزنامه نگار بريتانيايي مصاحبه مي کرد، اين مطلب را بررسي نمود. Archie Chisholm که در آن موقع 78 سال داشت، در آن مصاحبه گفت:« من حاجي[نامي که بعدها ويليامسون ملغب به آن شد] را بخوبي مي شناختم. او براي من کار مي کرد. او مسلماً اصالت انگليسي داشت ولي اينکه آيا او واقعاً پدر خميني است، من نمي توانم با اطمينان در اين مورد نظر دهم.» آيا اگر واقعاً خميني رابطه اي با ويليامسون نداشت، طبيعتاً کسي که حاجي ويليامسون و ريشه بريتانيايي او را بخوبي مي شناخت، اين امر را مستقيماً و عيناً تکذيب نمي کرد؟ آيا حقيقتي در شرکت بريتيش پتروليوم نهفته مانده است؟ واضح است که Archie Chisholm مي کوشيد با اين جور حرف زدن از ورود به مسايل خطرناک سياسي و به دردسر انداختن خود، آن هم در همان زماني که خميني قدرت را در ايران بدست گرفت، پرهيز کند. همچنين او که خود يک سياستمدار خبره بود، نمي خواست با اين حرفش براي بريتانيا يک بحران جديد خاور ميانه اي درست کند ولي در عين حال نمي خواست با گفتن يک «نه» محکم، يک دروغ بزرگ گفته باشد!
چگونه همه اينها اتفاق افتاد؟ يک پسر تيره موي خوشتيپ چهار شانه اهل بريستول، ريچارد ويليامسون، در 13 سالگي به عنوان يک کارگر به کشتي اي که به استراليا مي رفت وارد شد و براي فرار از خانواده اش به دريا گريخت! به هر حال قبل از رسيدن کشتي به استراليا، او از آن خارج شد و به مکان نامعلومي در شبهه جزيره عرب رفت تا اينکه در سن 20 سالگي دوباره اثري از او در عدن پايتخت يمن جنوبي پيدا شد و وي در آن زمان وارد نيروي پليس اين شهر شده بود. چهره زيباي او خيلي زود باعث شد که سلطان فضل بن علي، حاکم لاهج [؟] او را ترغيب کند تا از پليس خارج شده و به خانه او بيايد. بعدها ريچارد از او جدا شد تا به خانه شيخ ديگري برود. اين شيخ، يوسف ابراهيم نام داشت که از بستگان خانواده الصباح بود که امروزه بر کويت حکومت مي کند.
بگذاريد نکاتي تاريخي را راجع به شبهه جزيره عرب و خليج فارس آن روزگار ذکر کنم: کشورهاي منطقه اي نظير لبنان، عراق، اردن، سوريه، عربستان سعودي در آن زمان وجود نداشتند و بعدها بدست امپراتوري بريتانيا و فرانسه، وقتي که منطقه را تقسيم مي کردند، ايجاد شدند. ايران، يا آن طور که آن زمان ناميده مي شد، پرشيا، اندکي بعد به وضعيتي در آمد که در شمال بدست قزاقهاي روس و در جنوب بدست ارتش بريتانيا کنترل مي شد گرچه در ظاهر کشوري مستقل بود تحت حکومت شاهان ناپيداي قاجار. رياست نيروهاي بريتانيايي به عهده ستوان(بعدها سرهنگ) سايکس در شيراز بود که وي بعداً سر پرسي سايکس نام گرفت. البته رهبري او فقط نظامي بود و رياست سياسي اين نيروها به عهده سر آرنولد ويلسون در خرمشهر(آنزمان محمره [؟]) بود که وي نيز از اي الينگتون در مسجد سليمان و دکتر يانگ در اهواز، مشاوره و کمک مي گرفت. هرسه اين افراد در استان خوزستان[آن زمان] بودند که بعدها سناتور موسوي نمايندگي آن در مجلس شوراي ملي را به عهده گرفت. سرهنگ تي اي لورنس که به نام لورنس عربستان مشهور شد، در همان دوره در خارج از پرشيا و محل عراق فعلي مشغول به کار بود. ميادين نفتي که درک ارزش آنها بسيار فراتر از توان قبايل عرب و ايراني ساکن محل بود، در آن زمان يک بيک کشف و بهره برداري مي شدند و کمپاني نفت ايران- انگليس، استخراج و خارج کردن نفت آنها از خوزستان را به عهده داشت. کويت که در آن سوي خليج فارس قرار داشت، هنوز تبديل به يک کشور نشده بود. به عنوان بازيگر اصلي صنعت نفت، بريتانيا ناچار بود که از طريق پرسنل سياسي ونفتي خود نفوذ قابل توجهي را به ميان ساکنان منطقه اعمال کند و در سال 1924، حاجي عبدالله ويليامسون يکي از اين افراد گرديد. او در اين سال به عنوان يک افسر سياسي به بريتيش پتروليوم پيوست و در سال 1937 در سن 65 سالگي تحت همان عنوان بازنشسته شد. قبلتر ها، در جايي که امروزه کويت است، ويليامسون[که از سرگذشت وي پيدا است مانند طالبان امريکايي جان واکر ليند، از هويت غربي خود بيزار بود] خيلي سريع مسلمان شد و نام کوچک عبد الله را برگزيد. در آن زمان نام فاميلي متداول نبود و اسم گزاري افراد بر اساس «پسر ....پسر...يا به عربي بن... ابن... » انجام مي گرفت. وي 14 سال در بين قبايل Bedouin در شبهه جزيره عرب زندگي کرد و بين سالهاي 1895 و 1897 براي زيارت خانه خدا به مکه رفت و به «حاجي» ملغب شد و نام اولين کسي که در دنياي عرب به او خوبي کرد يعني «فضل» را براي خود برگزيد و «زبيري» را هم به آن افزود و شد حاجي عبدالله بن فضل الزبيري. در طول خدمتش در بريتيش پتروليوم در خليج فارس، حاجي عبدالله تعطيلاتش را به کشمير هندوستان [که آن هم تحت کنترل بريتانيا بود] مي رفت تا براي مدتي از گرماي طاقت فرساي جنوب ايران دور باشد. در اين مدت حداقل هفت بار با زنان عرب و ايراني ازدواج کرد که البته همه اين ازدواجها طبق آيين اسلام انجام شدند. او 13 بچه درست کرد که ٧ تا پسر و باقي دختر بودند و اکثر اين کودکان در سنين پايين تلف شدند. احتمالاً اين سفرهاي تفريحي متعدد او به کشمير و همسرهاي هندي او بود که باعث مطرح شدن داستان پدر کشميري خميني شد. موهاي تيره او و نام عربي عبدالله فضل الزبيري و همين طور اسلام متعصبانه اي که او داشت و به فرزندانش هم انتقال داد، اين تصور را که او يک خارجي بخصوص بريتانيايي باشد را از ذهن دور مي ساخت. او اصرار داشت که ٤ پسر زنده مانده او در نجف به مدرسه مذهبي بروند و در مکتب آيت الله يزدي و آيت الله شيرازي درس بياموزند. دو تا از آنها، «هندي زاده» و «پسنديده» اين دروس را بخوبي فرا گرفتند و هرکدام براي خود آيت اللهي شدند. پسر سوم که يک جوان روان پريش و مشکلدار بود، موفق نشد در نجف پيشرفتي بکند و به شهر مقدس قم در ايران رفت و در محضر آيت الله بروجردي درس خواند. بعدها که در سلطنت رضاشاه اسم فاميل اجباري شد، اين مرد جوان(روح الله) نام شهر محل سکونتش خمين را برگزيد و اسم فاميلش «خميني» شد. پسر چهارم به علوم الهي علاقه اي نداشت و به کويت رفت و پمپ بنزين باز کرد و نام خانوادگي خود، حاجي علي ويليامسون را برگزيد که ابته معلوم نيست آيا واقعاً او به سفر حج رفته است يا خير. اين مطلب، به خودي خود خميني را به ريچارد ويليامسون بريتانيايي ربط مي دهد زيرا که اگر غير از اين باشد، چرا کسي که همه اذعان دارند برادر خميني بوده، نام خود را ويليامسون مي گذارد؟ در اين زمان طبق سياست ملي گرايانه رضاشاه، حاجي عبدالله فضل زبيري (يا همان کسي که در بريتيش پتروليوم عبدالله ويليامسون ناميده مي شد) همراه با سه افسر سياسي انگليسي ديگر به اتهام فعاليت ضد ايراني از ايران اخراج شد و به پسرش در کويت پيوست و مسئوليت انتشار نفت براي شرکت نفت ايران- انگليس(Anglo-Iranian Oil Company ) را به عهده گرفت و در سال 1932 هم مسئول عمليات انحصاري اکتشاف در ابو ذبيح در کمپاني بريتيش پتروليوم شد. عدم تحصيلات رسمي او بريتيش پتروليوم را بر آن داشت که يک مدير برجسته خود، Archie H. T. Chisholm [که قبلاً در اين نوشتار از او ياد شد] را به ابوذبيح بفرستد تا با هم قرارداد ابوذبيح را در رقابت با ديگران بدست آورده و منعقد کنند. اين مرد همانطور که گفته، پدر خميني را بخوبي مي شناخت.
در سال 1960 در ايران، فرصت مناسبي براي خميني پديد آمد تا انتقام اخراج پدرش از ايران را گرفته و ديدگاه بنيادگراي اسلامي خود را به اين کشور تحميل کند. ايراني که در آن روزها دچار مشکلات اقتصادي و بودجه ناشي از کنترل خارجيها بر نفت ايران بود و اين کمپانيها ي خارجي بودند که تصميم مي گرفتند ايران چه ميزان نفت و به چه قيمتي مي تواند صادر کند نه دولت ايران. با سابقه خود و خانواده اش در علوم ديني، او شروع کرد از طريق مساجد قيام ضد شاهي را طرح ريزي کردن که اين فعاليتها در سال 1964 موجب تحميل يک قانون نظامي بر جامعه ايران و محکوميت او به آويخته شدن به دار مجازات شد که در پي آن او به لقب نجات دهنده آيت الله و مرجع تقليد ملغب گرديد و آن لقب را تا پايان عمر حفظ کرد. بعد او رسماً به ترکيه تبعيد شد ولي پس از چندي از عراق سردرآورد و در آنجا کتابهايي در زمينه رفتار اجتماعي اسلامي نوشت که بقدري با استانداردهاي اسلامي آن زمان مغاير بودند که چه بسا توسط دولتي که در انقلاب سال 1979 سر کار آمد، از بين رفته باشند. نسخه هاي عجيب تر تاليفات عربي وي بودند که بعدها با کمي سانسور و اصلاحات به فارسي ترجمه شدند و به نام او در ايران منتشر گرديدند. بعضي زبانشناسان که سخنرانيهاي عمومي خميني در سالهاي 1979 و 1980 را مطالعه کرده اند، گفته اند که دامنه لغت فارسي او در آن زمان کمتر از حتي 200 لغت بوده و افعال فارسي را جابجا و نادرست ادا مي نموده است که اين خود نشاندهنده نصب غير ايراني او مي باشد. صدها هزار ايراني به خاطر اقدامات خميني کشته شدند که اگر کشته هاي جنگ هشت ساله را هم [که آن نيز نتيجه مستقيم انقلاب و اعمال بعد از آن بود] به حساب آوريم، اين رقم از ميليون فراتر مي رود. اين مطلب عجيب نيست اگر به ريشه غير ايراني و هندي- بريتانيايي او و همچنين اسلام متاثر از تسنن عربي وي توجه نماييم. چنين فردي طبيعتاً هيچ حس علاقه و همدردي اي براي ايرانيان ندارد! وقتي هواپيماي ايران اير خميني را – با آن چهره سرد و بي احساسش- [در 12 بهمن 57] از فرانسه به ايران مي آورد، خبرنگاري از او پرسيد:«حالا که شما داريد به ايران باز مي گرديد، چه احساسي داريد؟» وي به سردي جواب داد:«هيچ!» احساس اين هندي-بريتانيايي نسبت به مردم و کشور ايران همين بوده است: هيچ!
اصراري بر صحت اين مطالب ندارم اما اگر به چند گواه آشکار توجه کنيم، مي بينيم که اين ادعاها چندان هم بيراه نيست. اول از همه چهره سفيد و موهاي روشن خميني و فرزندانش است. اين چهره هاي زيبا و بلوند مثل چهره نوه اش حسن و نوه ديگرش همسر محمدرضا خاتمي، چندان به چهره ايراني و هندي شبيه نيستند و ما را به ياد زيباترين نژاد دنيا، يعني نژاد آنگلوساکسون مي اندازند. البته اگر معتقديد که بخاطر لطف الهي و مانند حضرت يوسف و حضرت محمد ايشان زيبا چهره آفريده شده اند که ديگر با شما عرضي ندارم! نکته ديگر سردي و بي احساسي وي نسبت به ايرانيان و حتي ملاهاي ايراني اطراف او نظير طالقاني و بهشتي و ...مي باشد که شاهدان عيني مي گويند گويي اصلاً از مرگ بهشتي و اطرافيانش شوکه نشده بود! باز هم اگر مانند همان شاهد عيني مورد اشاره بنده، شما اين بي احساسي را نشان عظمت الهي مي دانيد، لکم دينکم و لي الدين! در مورد ضعف ادبيات فارسي او بخصوص در سالهاي ابتدايي فعاليت وي هم که نيازي به توضيح نيست و کافي است کمي به سخنرانيهاي او رجوع کنيد. جالب است بدانيد تنها کسي که ديدم فعل مستقبل فارسي را مانند خميني به شکل « خواهيم پيروز شد» بيان کند، آقاي Zareh امريکايي ايراني تباري بود که زبان فارسي را بعنوان زبان دوم و نه زبان مادري آموخته بود! بعيد نيست همان بلايي که سر موسي صدر آوردند، امروز سر آيت الله سيستاني بياورند زيرا او نه ولايت مطلقه خامنه اي بر شيعيان جهان را قبول دارد و نه تئوري شگفت انگيز ولايت فقيه را. يک بار نوچه خامنه اي در کوفه، «مقتدي صدر» کوشيد همين کار را بکند اما به لطف غيرت عشاير مومن عراقي ناکام ماند و مجبور شد در لاک خود فرو رفته و براي جلوگيري از بي اعتباري بيشتر، دم از پيروي از آيت الله سيستاني بزند تا بموقع و بخصوص پس از خروج امريکاييها از عراق و يا فوت طبيعي سيستاني که ناشي از کهولت سن است، به ياري خامنه اي و رفسنجاني، همانطور که به دستور آنها عبد المجيد خويي را بقتل رساند و بعد در ديدار با رفسنجاني پاداش و دستخوش ۵ ميليون دلاري دريافت کرد، در عراق نيز اعلام ولايت فقيه نمايد و گوش بفرمان علي خامنه اي گردد
اقتباس از: / www.venusproject.com/ecs
بعضي از هموطنان موافق خود انتقاد کنم،يعني گروهي از کساني که مانند خود من نسبت به رژيم ج ا ا در موضع اپوزيسيون قرار دارند. تفکري که مي خواهم مورد نقد قرار دهم، امروزه طبق بسياري از قراين و شواهد تفکر غالب در ميان ايرانيان داخل و خارج کشور و بخصوص جوانان است، زيرا اين تفکر اصولاً با ايده آل گرايي و شتابزدگي که اقتضاي دوران جواني است، رابطه مستقيم دارد. مقصود من مخالفان انقلابي رژيم(آنها که انتخابات را تحريم مي کنند و معتقدند راه حل فقط انقلاب است) مي باشد. ابتدا بايد ذکر کنم که من خود چه در تئوري و چه در عمل شديداً مخالف ج ا ا هستم و اگر مطالب قبلي من را خوانده باشيد، اين امر برايتان مسجل خواهد شد، اما در عين مخالفت مي کوشم از جاده منطق و انصاف و ميانه روي خارج نشوم. من به اين اصل که انقلاب فرزندان خود را مي خورد، عميقاً اعتقاد دارم و بهمين خاطر مي گويم که براي ايجاد دموکراسي پايدار در ايران و رهايي از دور باطل استبداد- هرج و مرج، راه حل اصلاحات تدريجي و مسالمت آميز و مبارزه منفي و خشونت پرهيز است.
به نظر من ساده انديشي دوستاني که مي گويند:"همه آخوندها بدند" يا "همه عناصر حاکميت چه اصلاح طلب و چه محافظه کار بدند" مشابه ساده انديشي آنهايي است که مي گويند "همه امريکاييها بدند" يا "همه دنياي متمدن و غرب عامل صههيونيزم هستند". آزادمرد مبارز، دکتر نوريزاده چه بجا اينها را" حزب اللهي هاي فرنگي" ناميده است و من نمونه هاي داخلي آنها را "بسيجي هاي ضد ولايت فقيه" مي نامم، زيرا نحوه تفکر بعضي ار اينها(اميدوارم دلخور نشوند) درست مانند مغزفندقي هاي ذوب در ولايت سفيه، و تمام فاشيستهاي تاريخ بشر، همراه با ساده سازي مسايل پيچيده و تقسيم دنيا به سياه و سپيد و گريز از تحليل مسايل مي باشد. حرف من با آنها که امسال گنجي، حجاريان و فرشاد ابراهيمي را بدليل اينکه مدتي با رژيم همکاري داشتند، مورد توهين و اتهام قرار مي دهند و در جنايات ملاها شريک ميدانند، اين است که شما که دم از ميهن پرستي ميزنيد، خود براي مبارزه با استبداد چه کرده ايد؟ آيا يک روز زندان رفته ايد؟ آيا شکنجه شده ايد؟ آيا مجبور به فرار و آوارگي شده ايد؟ و آيا با مرگ روبرو شده ايد؟ اگر نشده ايد، پس حرمت آنها که قدم در اين راه پرخطر نهاده اند، نگه داريد و به جاي تهمت و تخريب، حداقل در کلام پشتيبانشان باشيد.
جوانان ايراني چون به پرداختن به پيچيدگيهاي سياست رغبت ندارند(و اين ويژگي ذاتي افکار عمومي در همه دنيا مي باشد)، امروزه کمابيش به دام همين ساده انديشي افتاده اند! ساده انديشي اي مشابه آنچه در سال 1979 موجب پديد آمدن انقلاب اسلامي و گرفتار شدن ايران به يک ديکتاتوري بدتر از قبلي گرديد. دوستاني که از نمايندگان مجلس فعلي يا دولت خاتمي گلايه کرده و آنها را شريک دزد و رفيق قافله مي دانند، به اين نکته بي توجه اند که طبق قانون اساسي تغيير يافته در سال 68، همه چيز در نهايت تحت کنترل ولي فقيه است و قسمت منتخب نظام قدرت مخالفت با نظر رهبر را ندارد. رئيس جمهور و مجلس تا جايي که در خدمت اجراي سياستهاي مقام عظماي وقاحت باشند، حق عمل دارند ولي وقتي بخواهند خلاف آن عمل کنند، توسط نهادهاي غير منتخب و منتصب رهبري، امکان انجام هر اقدامي از آنها گرفته مي شود. لذا مي بينيم که مردمسالاري ديني به معني اين است که مردم مانند برده مطيع سالار ديني باشند و از اين رو با دموکراسي غربي(که تنها نوع دموکراسي است) کاملاً متفاوت است. اما اينجا يک سوال پيش مي آيد که آيا در اين شرايط که منتخبان مردم کاري از دستشان بر نمي آيد( و اين را هم در دولت و هم در مجلس بارها خود اذعان کرده اند) راي دادن جز اينکه مشروعيت اين نظام ستمگر را تاييد کند، چه فايده اي دارد؟در جواب اين سوال کافي است به سايت رويداد مراجعه کنيد و گفته هاي اصلاح طلبان در مراسم افطار روزه سياسي را بخوانيد. حضور اصلاح طلبان در حکومت، هيچ فايده اي که نداشته باشد، حداقل از اين جهت خوب است که حرفهاي دل ملت ستمديده در تريبونهاي رسمي نظام گفته شود. حداقل جنايات حاکميت افشا مي شود و مردم باخبر مي شوند که رهبران ديکتاتور آنها چه جناياتي و چه مفاسدي مرتکب مي شوند و با همه اينها، حضور نيروهاي آزاديخواه و مبارز در دولت و مجلس خواب راحت را از چشمان ديکتاتورها مي ربايد. با شروع نهضت دوم خرداد، دوراني که خامنه اي و رفسنجاني مي توانستند با خيال راحت سر مخالفان سياسي خود را زير آب کنند و احدي از ملت هم متوجه نشود، به سر آمد و آنها مجبور شدند پديده قتلهاي زنجيره اي را با قرباني کردن عوامل جزء ماستمالي کنند و عليرغم ميل شديد باطني، نتوانستند امثال گنجي و باقي و عبدالله نوري و منوچهرو اکبر محمدي و باطبي و ... را حذف فيزيکي کنند. اگر امروز ما مي دانيم چه کسي زهرا کاظمي را کشت يا گوشتهاي مسموم را چه کسي وارد کرد يا فلاکت صنايع خودروسازي کشور بخاطر دزدي هاي کدام بي وجدان است، يا ... ، همه اينها به برکت آزادي خبررساني ناشي از حضور اصلاح طلبان در دولت و مجلس است. مطمئن باشيد اگر دوم خرداد و آزادي مطبوعات ناشي از آن و رشادتهاي امثال گنجي و حجاريان و فرشاد ابراهيمي در افشاي ماهيت رژيم اتفاق نمي افتاد، قتلهاي زنجيره اي همچنان ادامه داشت و انديشمندان مملکت يکي پس از ديگري صلاخي مي شدند، بدون اينکه من و شما کوچکترين خبري پيدا کنيم. اگر چه من در بسياري موارد به بي سياستيها و مداراهاي خاتمي و ساير اصلاح طلبان انتقادهاي جدي دارم، اما معتقدم باز هم حضور آنها بهتر از نبودنشان است. بايد بياموزيم که آدمها را با بديها و خوبيهايشان بپذيريم و بدنبال قهرمان عاري از خطا و اشتباه نباشيم. تحريم انتخابات تنها در صورتي که اميدي به پيروزي انقلاب بر ضد جمهوري اسلامي باشد، مفيد خواهد بود و بدلايلي که انشا الله در يادداشتي ديگر ذکر خواهم کرد، معتقدم به هيچ وجه اميدي به سرنگوني نظام ج ا ا تا حداقل 20 سال آينده وجود ندارد!
با توجه به مسايلي که به اجمال ذکر کردم، معتقدم تنها راه مطمئن براي حرکت(هرچند بسيار کند) ايران بسوي دموکراسي واقعي، اصلاحات است و بايد با شرکت در انتخابات از اصلاح طلبان حمايت نمود.نمايندان فعلي مجلس هرچند نمي توانند در عمل کاري از پيش ببرند، ولي مي توانند بسياري از حرفهاي مانده در دل مردم را به زبان بياورند،زيرا بدليل مصونيتي که طبق قانون دارند، قابل تعقيب نيستند و قوه قصابيه اگرچه به قانون وقعي نمي نهد، اما در عمل در زنداني کردن نمايندگان مجلس ناکام مانده است.شوراي خائن نگهبان هرچند نفر را هم که رد صلاحيت کند، باز هم کساني که به فکر مردم و آزادي باشند، به ميان کانديداها راه مي يابند و فقط بايد هوشيار بود و درست انتخاب کرد. لطفاً دوستاني که قايل به تحريم انتخابات هستند، دليل ديدگاه خود را در بخش نظرات وارد نمايند
پيشگامان انقلاب اسلامي بودند. اين مطلبي است که هم طرفداران و هم مخالفان اين انقلاب به آن اذعان دارند، اما اين انقلاب، بيشترين زيان و ستم را هم براي همين قشر به همراه داشته است. اگر پس از انقلاب براي مردان، کمي آزادي هاي اجتماعي محدود شد ولي در عوض آن آزاديهاي سياسي گسترش يافت،(آيا واقعاً آزاديهاي سياسي گسترش يافت؟) ولي براي زنان هم آزاديهاي احتماعي و هم آزادي براي فعاليتهاي سياسي بکلي سلب شد. اگر پيش از انقلاب را بخاطر داشته باشيد، در طول چندين دوره وزير آموزش و پرورش ايران زن بوده است. همين طور در اين اواخر، وزير مشاور در امور زنان هم افزوده شد که او هم خانم بود. من که بخاير نمي آورم حتي در بهشت زنان جهان،(امريکا) هم همزمان دو زن در کابينه بوده باشند. همجنين در رژيم شاه، زنان بسياري مشاغل بالاي مديرتي نظير شهرداري و رياست ادارات و همچنين شغل بسيار حساس «قضاوت» را در اختيار داشتند که بعد از انقلاب اسلامي، همه اينها به يکباره از ايشان گرفته شد. همين خانم شيرين عبادي که امروزه آوازه جهاني يافته، پيش از انقلاب، قاضي بود ولي پس از روي کار آمدن آخوندها که زنها را ناقص العقل و همرديف حيوانات مي دانند، از قضاوت خلع و مقامش به کارشناسي امور قضايي(يا يه همچي چيزي) تنزل يافت که به قول خودش:«گويي مدير مدرسه را سرايدار کرده باشند.» پس از اين انقلاب واپس گرا، بسياري زنان فرزانه حقوقدان که قضات عادل و دقيق سابق بودند، براي دفاع از حق، جايگاهي بهتر از «وکالت» نيافتند. زنان هنرمند هم که يا به بدترين و خفت بار ترين اشکال از بيم جان از کشور گريختند (ليلا فروهر)يا مجبور شدند استعداد درخشان خود را در کنج مطبخ و اتاق خواب نابود کرده و ملت ايران را هم از هنر ارزشمند خود محروم کنند(گوگوش). تنها راهي که براي ارتقاي زنان و دختران باقي ماند، راه تحصيلات بود و چه زيبا دختران ايراني شايستگي خود را در اين عرصه ثابت کردند و از پسران تن پرور و از خود راضي، در دانشگاهها، پيشي گرفتند. اما دريغ و درد که چشمان حسود و تنگ نظر مردان حاکم، حتي اين يک مورد را هم نتوانستند ببينند و با بهانه هاي واهي (که قبلا در اين مقاله شرح مفصل داده ام،) کوشيدند تحصيل و دانشگاه را هم از آنان بگيرند. اولين گام اين توطئه ننگين، با اعمال سهميه جنسي در کنکور پزشکي توسط وزير پست فطرت بهداشت،«پزشکيان» برداشته شد. اخيراً هم مقام مهمي در اداره بهزيستي خبر از رشد آمار «ازدواج موقت» داده و دليل آن را با استدلالهاي شگفت انگيز، تحصيلات عاليه دختران و عدم تمايل آنان به ازدواج دايم با پسران ذکر کرده و نتيجتاً درس خواندن دختران را عامل گسترش فحشا و ناپايداري کانون خانواده دانسته است! اين در حالي است که طبق آمارهاي قبلي ارائه شده توسط همين سازمان، بيشترين متقاضيان ازدواج موقت يا همين سکس تفريحي خارج از محدوده ازدواج، مردان مسن و متاهلي هستند که از روي تنوع طلبي و هوساني و بدليل کم خرج و ساده بودن اين نوع سکس، (ببخشيد، نکاح!) به آن روي مي آورند. مايه تاسف بزرگتر اينجاست که اين توطئه، ظاهراً نه از سوي فسيلهاي متحجر جناح محافظه کار، بلکه از سوي مقامات منتصب به دولت اصلاحطلب و منتخب مردم دنبال مي شود! وقتي در ميان قضات و مقامات تصميم گرينده، هيچ زني حضور نداشته باشد، نتيجه بهتر از اين نخواهد بود زيرا مردان( بخصوص مردان ايراني) ذاتاً براي جنس زن ارزش انساني قايل نيستند. اگر در غرب بعضي معتقدند:"زنان بايد ديده شوند ولي نبايد شنيده شوند"، اينجا اعتقاد بر اين است که "واجب است زنان نه ديده شوند و نه شنيده شوند" .خلاصه مي بينيم که جمهوري اسلامي، همه چيز را- اعم از ورزش، هنر، حق قضاوت، حق دخالت در سياست و ...- از زنان گرفت تا مثلاً آنها را به اعتلا برساند. ما سابقاً مي پنداشتيم منظور آقايان از «اعتلا»، کمال علمي و تحصيلي است، ولي الآن که آن را هم دارند از زنان مي گيرند، معلوم مي شود اعتلا همان ايفاي بهينه نقش کنيزک بستر و کلفت مطبخ براي مردان هوسران و خودخواه است و بس!
کنيزک بستر و کلفت مطبخ براي مردان هوسران و خودخواه است و بس!
اما برگرديم سر حرف قبلي و اينکه چرا زنان به چنين انقلاب ننگيني جز خواري و نکبت براي آنها نداشت، تن دادند؟ اگر بگوييد زنان نمي دانستند که عاقبت انقلاب چنين خواهد شد، اشتباه کرده ايد. نقطه عطف نهضت ويرانگر خميني، حمله به انقلاب سفيد که از سوي شاه اعلام شده بود و به زنان حق راي و دخالت در سياست مي داد، بود. البته ترديدي نيست شاه اين کار را نه از سر حسن نيت بلکه در اثر فشارهاي وارده از سوي سياست حقوق بشر جيمي کارتر(واقعاً که جايزه صلح نوبل حقش بود!) انجام داد. «خميني» در آن زمان در نطق غرايي، اعطاي «حق راي» و «دخالت در سياست» به زنان را هم ارز «کشانيدن آنها به فحشا» دانست. بعد از آن هم از مهمترين شعارهاي او و هم مسلکانش بر عليه رژيم، «بي حجابي زنها در خيابانها» بود و کاباره ها ودانس کلابها و سينماها و حتي فروشگاههايي که ضبت صوت مي فروختند، همواره مورد حملات وحشيانه طرفداران خميني قرار مي گرفتند. جالب اينکه در بسياري از اين موارد که حملات و آتش افروزيهاي آنها منجر و قتل و جرح افرادي مي شد، عده اي ديگر از انقلابيون، جنايت همفکران خود را به گردن رژيم پهلوي مي انداختند! مثل حادثه کلوپ رقص ميدان نيلوفر تهران و احتمالاً سينما رکس آبادان(براي اطلاع دقيقتر، رجوع شود به کتاب «فرادستان و فرودستان» تاليف«عماد الدين باقي» ، نشر ني). پس از ابتدا ماهيت ضد زن نهضت خميني بر همه آشکار بود! البته حمله خميني به انقلاب سفيد را مي توان نوعي موج سواري بر افکار عمومي به حساب آورد که در تمام سياستهاي شاه (مانند تنظيم خانواده، تغيير ساعات رسمي در فصلهاي مختلف سال، اسکان عشاير و ...) اعمال مي شد و بسياري از اين موارد که انجامشان بدست شاه از سوي آخوندهاي طرفدار خميني به منزله مبارزه با اسلام جلوه داده مي شد، بعدها توسط خود حکومت جمهوري اسلامي اجرا گرديد. خلاصه اينکه هنگامي که شيخ پير، عاشق دوشيزه زيبا و دلرباي «قدرت» شد، براي رسيدن به او از هيچ گونه عوامفريبي و دروغپردازي دريغ نمي کند و حتي در مدح خدا بجاي «ياکريم» و «يا رحيم»، نعره «ياقدرت» سر مي دهد!
به اعتقاد نگارنده، دليل همراهي و پيشگامي زنان در نهضت خميني، نه بي اطلاعي از عواقب آن، بلکه اطلاع کامل از اين عواقب بوده است و آنچه زنان را به حرکت واداشت، همان حس قوي و داراي سابقه ديرينه تاريخي يعني «حسادت زنانه» مي باشد. ابتدا کمي علمي تر به اين حس بنگريم: در يک پژوهش آماري انجام شده در بريتانيا، معلوم شد بيشترين خريداران نشريات زرد شايعه پرداز(Tabloids) که به زنان موفق هنر و سينما و سياست، تهمتهاي بي اساس فساد اخلاقي وارد مي کنند، زنان هستند! روانپزشکي که باني اين پژوهش بود و اتفاقاً خود،«خانم» بود، دليل اين امر را اينگونه بيان کرد: بدليل آنکه هورمونهاي خاصي(که اسمشان در خاطر نگارنده باقي نمانده) در زنان بيش از مردان موجود است، زنان اغلب در برخورد با زنان ديگري که از آنان موفقتر هستند، موضع خصمانه مي گيرند و سعي مي کنند موفقيت آنها را بي ارزش جلوه داده يا شخصيت آنها را زير سوال ببرند و اين همان حس «حسادت» است، در حالي که مردان در اينگونه مواقع، معمولاً مرد موفق تر را تحسين نموده و با پذيرش برتريهاي او، وي را الگو قرار داده و مي کوشند- بجاي تخريب او- اسرار موفقيت او را کشف کرده و خود نيز مانند او شوند! اين خانم روانشناس که اسمش را بياد نمي آورم، در پايان گفته بود به دليل همين تفاوت هورموني است که اين نوع خاص حسادت در زنان بيش از مردان است و زنان بايد با اين تمايل مضر طبيعي خود مقابله کنند تا در زندگي به نتايج بهتري برسند. حال اين تئوري روانشناسي را با شرايط زنان ايران در آستانه انقلاب 1357کنار هم بگذاريد. طبق آمار خود رژيم ج ا ا ، 60 درصد مردم ايران در آن زمان، بي سواد مطلق بودند! و اين آمار در زنان به بيش از هشتاد درصد مي رسيد. لذا اکثر زنان ايران، بيسواد، مذهبي و خانه دار بودند و فقط اقليتي ناچيز در در شهرهاي بزرگ تحصيل کرده و شاغل و اغلب بي حجاب بوده اند! لذا اين اکثريت محروم از همه لذائذ زندگي که از اسلام، فقط زندگي زجرکشانه و صبورانه به سبک «حضرت فاطمه» را آموخته بودند، به اقليت آزاد و تحصيل کرده شهري، ناخودآگاه حسوديشان مي شد و با شرکت در انقلاب واپس گراي به اصطلاح اسلامي و شعار دادن بر ضد آزادي زنان، ناخودآگاه عقده حقارت و حسادت خود را تخليه کردند و کوشيدند اقليت آزاد و باشعور را هم مانند خود از اجتماع به کنج مطبخ و بستر بکشانند و الحق که موفق هم شدند! شما چه فکر مي کنيد؟
من منطقي تر هستند و همين فرزانه خانم هم که در بالا از ايشان ياد کرديم از اين دسته به شمار مي رود ، به وجود مفاسد و روي دادن بعضي جنايات اذعان دارند ولي راه ديگري را براي تبرئه رهبر- که احتمالا معصوم و عاري از گناه است - بر مي گزينند و آن اين است که اين مفاسد مقصران ديگري دارد و اطرافيان رهبر يا "نيروهاي خودسر" مقصرند و شخص رهبر تقصيري ندارد و فقط بار انتقادها را بخاطر گناهان نکرده تحمل مي کند و از اين رو " مظلوم " است . در پاسخ اين ديدگاه باز هم به کتاب اجتماعي اول راهنمايي رجوع ميکنم و شرايط رهبري را بر مي شمارم که يکي از آنها شجاعت و کفايت است . آيا رهبري که چنين قدرت مطلقه و بي حد و حسري طبق قانون داشته باشد ولي خلاف ميل خود زيردستانش در بسيج و سپاه و انصار و قوه قضائيه و صدا و سيما و .... چنين مفاسدي را مرتکب شوند ، اين دو صفت را دارد ؟ به نظر اينجانب چنين رهبري بسيار هم بي کفايت است . ولايت مطلقه مسئوليت مطلقه را هم بدنبال دارد .
ولي من تئوري ديگري را به حقيقت نزديکت مي دانم و آن اين است که خامنه اي نه تنها بي کفايت نيست بلکه بسيار هم با سياست است و خوب مي داند اگر آزادي ، دموکراسي و انتقاد از رهبري در ايران متداول شود ديري نمي پايد که مفاسد و جنايات و دزدي هاي او و همپالگي هايش رو خواهد شد و حتي بسياري از پيروان صادقي که در بسيج و سپاه دارد ، با آشکار شدن بسياري از حقايق او را تنها خواهند گذاشت و کاخ ولايت جهل و جورش به ويراني کشيده مي شود . (بخاطر آوريد که در 2 خرداد 76 هشتاد درصد اعضاي سپاه دست رد به سينه خامنه اي زدند و به خاتمي راي دادند) مگر خود خامنه اي نبود که با آن "حکم حکومتي" در مورد قانون مطبوعات شان و جايگاه مجلس منتخب ملت را با خاک برابر کرد ؟ مگر خامنه اي نبود که محسني اژه اي را بعد از آن افتضاحي که در محاکمه کرباسچي به بار آورد و حتي خود ارباب قدرت هم بلافاصله آن حکم مضحک را نقض کردند ، به رياست دادگاه ويژه روحانيت منصوب کرد ؟ مگر خامنه اي نبود که قاضي مرتضوي را با آن همه پليدي که در شکستن قلمها در دادگاه مطبوعات نشان داد ، ترفيع بخشيد ؟ چه کسي دستور تعطيل فله اي مطبوعات را داد؟ چه کسي در بعد از هجده تير دانشجويان را بجاي دلداري تهديد کرد ؟ چه کسي هزينه انصار حزب الله را تامين مي کند؟ و ...
در واقع آن چيزي که به نظر بعضي مظلوميت خامنه اي جلوه مي کند ، نه مظلوميت است نه بي کفايتي ، بلکه ترفندي زيرکانه است براي فريفتن دلهاي ساده . خامنه اي اصولا سعي مي کند در سناريو هايي که براي برخورد با اصلاحات و مردم تدارک مي بيند ، نقشهاي خيلي منفي نظير فحش دادن به رئيس جمهور و نمايندگان و ابطال آراي مردم و تهديد به کودتا و غيره را براي امثال "عليزاده" ، "مصباح يزدي " ، "مرحوم موحدي ساوجي" ، "جنتي" ، " فرماندهان سپاه" و غيره بگذارد و حتي الامکان خودش مستقيما وارد عمل نشود و برعکس وقتي تمام تلاشها به بن بست خورد و نياز به عقب نشيني درمقابل اصلاحات پيش آمد ، اين نقش مثبت و دوست داشتني را خود بازي مي کند و گويي ملت و اصلاحات را اوست که نجات مي دهد ( نظير انتخابات مجلس در تهران و يا حبس لقمانيان ) . به اعتقاد بنده تمام مفاسدي که از هر يک از اين افراد يا نهادهاي غير منتخب سر مي زند بدستور شخص خامنه اي است زيرا عليزاده و هاشمي شاهرودي و مصباح که منافعي در اين مردم ستيزي ندارند و اين خامنه اي است که منتفع مي شود . حال واقعآخامنه اي ظالم است يا مظلوم؟ خامنه اي مظلوم است يا آن دانشجويي که به جرم چند شعار به قتل رسيد؟
نظرات شما را چه موافق چه مخالف پذيرا هستيم . تنها کسي که منطق ندارد از مخالفت و انتقاد مي ترسد
در جامعه ما و جوامعي كه با حكومتهاي سركوبگر و توتاليتر اداره ميشود، معنا و اعتباري ندارد. يك روز فداي امت ميشود و روز ديگر فداي رهبر، كودكان در بامدادان در صف مدرسه دعا ميكنند كه خدا از عمر آنها بكاهد و به عمر رهبر بيفزايد. راستي چرا نبايد حقوق فرد در جامعه به همان اندازه اهميت داشته باشد كه حقوق جمع. در گرماي وحشتناك در ايران و بعضي از كشورهاي اسلامي زنان را مجبور ميكنند چادر و برقع و عبا بر سر اندازند چون به گفتة آقايان چند تار موي زن ميتواند باعث ناراحتي امت رجال شود. زن بيچاره بايد در گرما تاول بزند، بو بگيرد، خفه شود چون امت ذكور بايد از وسوسه هاي تار مويش در امان بماند. گور پدر اين امت ذكور! اين چه دين و قانوني است كه فرد را فدا ميكند، به زندان ميبرد، شكنجه ميدهد، اعدام ميكند و مدعي ميشود براي حفظ جامعه و حقوق امت لازم بود اين فرد فدا شود. بنده اعتقاد دارم اسلام فراتر از هر آئيني حافظ حقوق فرد است. و حاكم درجامعه ما بيش از هر چيز بايد مراقب باشد به حقوق افراد لطمه اي وارد نيايد. به حكومت چه ربطي دارد فرد در خانه اش چه ميكند و يا ميزان تبعيت او از احكام ديني تا چه حد است. انسان با فطرتي آزادزاده ميشود، و هيچ نوع توجيهي براي حصر اين آزادي قابل قبول نيست
ميشود، و هيچ نوع توجيهي براي حصر اين آزادي قابل قبول نيست....
نكته اي كه حسين خميني روي آن انگشت ميگذارد مسأله تكوين حكومت اسلامي و امكانات برپائي آن است. او گفت در آغاز انقلاب اعتراض من به مصادره ها و كشتارها و احكام جائرانه اي بود كه عليه مردم صادر ميشد، امّا تصور ميكردم عيب از حكومت اسلامي نيست بلكه افرادي كه مسئول و مأمورند خطا كرده اند و با عوض كردن آنها روزگار مردم بهتر خواهد شد. در سالهاي بعد فرصت و امكان يافتم با تحقيق و تأمل در قرآن و متون ديني و احاديث و روايات واقعيتي را كه امروز بيان ميكنم دريابم. به اين معنا كه امروز ميدانم قيام حكومت اسلامي امري است كه فقط بنا به نص قرآن و احاديث و روايات دقيق، به دست معصوم برپا ميشود. و چون امام دوازدهم يگانه معصوم موجود است بنابراين حكومت او فقط ميتواند عنوان اسلامي داشته باشد. آنچه امروز در وطن ما به عنوان حكومت اسلامي بر سر قدرت جاي گرفته، تفاوتي با حكومت بني اميه و بني عباس و عثمانيها ندارد. با دروغ و فريب و تزوير حكومت كردن و نام اسلامي بر آن گذاشتن بزرگترين خيانت به اسلام است. ايران امروز نياز به حكومتي غيرديني دارد كه حق الناس را رعايت كند و به حقوق فرد احترام گذارد.
آقاي خامنه اي يا به گفته من و ديگراني كه خواستار برگذاري يك رفراندوم جهت تعيين تكليف رژيم شده اند، گوش ميدهد و دستور برگذاري رفراندوم را صادر ميكند و يا به روش امروزي خود ادامه ميدهد كه در اين صورت پايان رژيم را ميتوانيم حدس بزنيم، به چه صورتي خواهد بود. مردم ما آرام نخواهند نشست، آنها حقوق سلب شده خود را مطالبه ميكنند و سرانجام نيز آن را به دست خواهند آورد. آقاي خامنه اي و صاحبان قدرت در ايران مدعي هستند كه از حمايت اكثريت برخوردارند. بنابراين نبايد از برگذاري رفراندوم نگران باشند. يا در اين رفراندوم مردم جمهوري اسلامي را تائيد ميكنند كه در اين صورت رژيم براي چند دهه خود را بيمه ميكند و از وضع بحراني در داخل و خارج كشور بيرون ميرود. يا مردم راه ديگري را انتخاب ميكنند و در آن صورت نيز آقاي خامنه اي و همكارانشان با عزت و احترام حكومت را واگذار ميكنند و به سراغ كار و زندگي خود خواهند رفت و نامشان در تاريخ نيز در جايگاه مصلحان و دلسوزان به حال ملت ثبت خواهد شد.
شنبه 9 تا دوشنبه 11 اوت 2003
بانک مرکزی جمهوری اسلامی اسکناسهای دو هزار ريالی جديدی را با تصوير آيت الله خمينی منتشر کرده که بارزترين ويژگی آن داشتن نشانه راهنما برای افراد نابيناست.
بانک مرکزی ايران در وب سايت خود خبر داده است که رنگ اين اسکناس، "پوست پيازی متمايل به بنفش" و اندازه آن ۱۵۱ در ۷۴ ميليمتر (همانند اسکناسهای دويست تومانی فعلی) است.
مانند اکثر اسکناسهای جمهوری اسلامی، تصوير بنيانگذار جمهوری اسلامی بر سمت فارسی نوشته این اسکناس ديده می شود. بر پشت آن، تصوير کعبه، قبله گاه مسلمانان، به چشم می خورد.
طراحان اسکناس جديد برای اولين بار نشانه ای به خط بريل حک کرده اند تا تشخيص آن برای "عزيزان روشندل" آسانتر شود.
اما برای آن که کار جاعلان دشوارتر شود، علاوه بر نخ منقوش به آرم بانک مرکزی، تصويری "در قسمت وسط و پايينی روی کتيبه قهوه ای رنگ مبلغ اسمی اسکناس به صورت لاتين (2000) به طور مخفی چاپ شده که با قراردادن اسکناس در حالت افقی و در مقابل نور قابل رويت است
بر خلاف اسکناسهای ۲۰ هزار ريالی (دو هزار تومانی) که تصوير آيت الله خمينی قدری انتزاعی می نمود و درنتيجه جنجال براه انداخت، اين دفعه طراحان تلاش کرده اند تا نقش بنيانگذار جمهوری اسلامی به عکسهای وی شبيه تر جلوه کند.
برخی از جناحها و رسانه های تندرو در ايران خواستار جمع آوری آن اسکناسها شده بودند، ولی مقامات بانک مرکزی تاکيد کردند که طراحی، مطابق اصول بين المللی صورت گرفته است.
دولت جمهوری اسلامی در ابتدای سال ۱۳۸۳ برای اولين بار طی سه دهه اقدام به انتشار اسکناس به اصطلاح درشت کرد و نگرانی کارشناسان درباره کاهش ارزش پول ملی و رشد نقدينگی در ايران را قوت بخشيد.
با اين حال کارشناسان بانک مرکزی می گويند به دليل فقدان زيرساختهای تجارت الکترونيک، بی اعتمادی مردم به چک، هزينه بر بودن چاپ چک پولهای يکبار مصرف، انتشار اسکناسهای پنجاه هزار ريالی و بالاتر می تواند مقرون به صرفه باشد و حتی فشارهای تورمی نداشته باشد.
آنها استدلال می کنند در سال گذشته خورشيدی معادل ۷۵۰ ميليارد تومان اسکناس دو هزار تومانی چاپ شد ولی شاخص تورم در سال ۱۳۸۳ نسبت به سال پيشتر چهار دهم درصد افت کرد.
بانک مرکزی جمهوری اسلامی همچنين می گويد که هر سال ۱۲۰ ميليارد ريال از دارايی ايرانيان بخاطر اسکناسهای فرسوده از بين می رود، چرا که سرانه اسکناس برای هر ايرانی ۱۰۳ قطعه، هفت برابر استاندارد جهانی، است. در هند اين رقم نزديک چهار و نيم و در پاکستان ۵۰ برگ اسکناس اعلام شده است.
جلال جليليان، مدير اداره نشر اسکناس و خزانه بانک مرکزی به خبرگزاری دانشجويان ايران، ايسنا، گفته است: "اسکناس ۱۰۰ ريالی که پايينترين رقم اسکناس است ۹۱ ريال هزينه دارد و چاپ اسکناس هزار تومانی ۲۰۸ ريال و اسکناس دو هزار تومانی حدود ۲۷۰ ريال هزينه دربردارد."
ايران در سال ۱۳۶۸ در زمينه چاپ اسکناس خودکفا شد و به گفته آقای جليليان، در حال حاضر ظرفيت چاپ اسکناس در ايران بين ۷۰۰ ميليون تا يک ميليارد قطعه است. اين کشور در سال گذشته خورشيدی هفت ميليارد و ۳۰۰ ميليون قطعه اسکناس در گردش داشته است.
از آنجا که عمر اسکناس در ايران پنج سال برآورد شده، هر سال بايد يک ميليارد و ۴۰۰ ميليون قطعه اسکناس فرسوده از جريان مالی کنار گذاشته می شود، ولی به دليل محدوديتها تنها نيمی از اين تعداد نابود می شود.
سايت های مرتبط
نشریه اینترنتی کاسپین مسئول محتوای سايت های ديگر نيست
در هفته گذشته اتفاقات مهمی در ايران و جهان اتفاق افتاد.
اکبر هاشمی رفسنجانی سخنانی درباره کابينه محمود احمدی نژاد گفت. يکی از نمايندگان مجلس گفت: هر کس ناراحت است "شبهای برره" را نبيند.
همزمان با پخش سريال شبهای برره که موضوع غنی سازی اورانيوم و اسرائيل را تحت الشعاع قرار داده است. کاهش قيمت سهام در بازار بورس تهران ادامه داشت، آيت الله هاشمی شاهرودی گفت: "اصلی ترين مفسدان اقتصادی کسانی هستند که در بازار بورس رکود ايجاد می کنند."
در عراق، مردم اين کشور با ۷۸ درصد از آرا به قانون اساسی جديد رای دادند و نصف کارشناسان اين رای را نشانه پيروزی کامل آمريکا در روند دموکرات سازی عراق خواندند و نصف ديگر کارشناسان اين رای را شکست کامل آمريکا در عراق قلمداد کردند.
در هفته گذشته گزارش سازمان ملل در مورد سوريه منتشر شد، ظاهرا در اين گزارش فقط دختر عمه کوچک بشار اسد، رييس جمهور سوريه، متهم نشده بود، بشار اسد در يک نامه نسبتا محرمانه که در کليه رسانه ها منتشر شد، اعلام کرد که آماده همکاری برای محاکمه کليه متهمان ترور رفيق حريری است.
رئيس جمهور ايران در يک اقدام متحير کننده اعلام کرد که اسرائيل بايد از روی کره زمين محو شود. بدنبال اين اظهار نظر وی تقريبا تمام کشورهای مهم جهان، از جمله آمريکا و اروپا به ايران اعتراض کردند.
اسرائيل اعلام کرد: "ايران بايد از سازمان ملل بيرون انداخته شود." اما رئيس مجلس ايران در پاسخ به اسرائيل گفت: "اسرائيل غلط زيادی کرده است."
همزمان با اين اتفاق، رئيس جمهور برای قوت بخشيدن به قدرت ديپلماسی وزارت خارجه اش، چهار سفير اصلی ايران را از پاريس، لندن، برلين و ژنو به تهران فراخواند و طبيعتا مثل هرکس که به تهران فراخوانده می شود، آنان را برکنار کرد.
اما در لندن خشونت سياست خارجی ايران با جذابيت های سکسی همراه شد. فيلم سکس و فلسفه مخملباف به نمايش درآمد و تعدادی از تماشاگران از سالن بيرون رفتند.
علاوه بر اين خبرها، مسائل ديگری هم وجود داشت که خبر آنها را به تفصيل در زير می خوانيد:
مشکل سوريه
در هفته گذشته گزارش تحقيق سازمان ملل در مورد ترور رفيق حريری منتشر شد. مطابق اين گزارش، دولت سوريه در قتل نخست وزير سابق لبنان نقش داشته است و چون در سوريه اتفاقی نمی افتد که بشار اسد و ماهر اسد و قاهر اسد و کامل اسد و ناقص اسد و ديگر انواع اسد در آن نقش نداشته باشند، طبيعی است که در لبنان هم اتفاقی نمی افتد که سوريه در آن نقشی نداشته باشد.
به همين دليل گزارشگران سازمان ملل در مورد ترور آقای حريری به اولين کسانی که شک کردند، افرادی بود که نام خانوادگی شان اسد بود، مانند بشار اسد و داداشش و دامادش، اما چون دولت سوريه در اين ماجرا کاملا بی تقصير بود، بلافاصله بعد از انتشار اين گزارش بشار اسد پذيرفت که کليه متهمان ترور رفيق حريری را مجازات کند.
فعلا چند مشکل کوچک وجود دارد:
۱) تا مدتی پيش بشار اسد می توانست نيروهايش را از لبنان بيرون ببرد، اما حالا بايد نيروهاش را از سوريه هم بيرون ببرد.
۲) بشار اسد تعهد کرده است کليه متهمان اين ترور را مجازات کند. انگار کس ديگری متهم است.
۳) بشار اسد اعلام کرد که سوء استفاده از گزارش دتلف مهليس، قاضی آلمانی پرونده آقای حريری، منطقه را متشنج می کند، فعلا قرار است برای جلوگيری از تشنج در منطقه بقيه مخالفان سوريه در لبنان هم ترور شوند تا جلوی تشنج گرفته شود.
برنامه هفتگی سياست خارجی جمهوری اسلامی ايران
شنبه: رئيس جمهور ايران اعلام کرد که به دخالت انگليس در انفجارهای اهواز مشکوک است، يکی از نمايندگان مجلس نيز گفت يکی از دستگير شدگان انفجار دو روز قبل اعتراف کرده است که با عوامل انگليس ارتباط داشته و از آنان پول گرفته است.
يکشنبه: وزير اطلاعات اعلام کرد که منظور رئيس جمهور از اينک ه به انگليس مشکوک هستيم، اين نيست که به انگليس مشکوک هستيم، بلکه منظورش اين است که ما اصولا مشکوک هستيم. همچنين يکی از مسوولان نيروی انتظامی اعلام کرد سی نفر در ارتباط با انفجار اهواز دستگير شدند. رئيس جمهور در مراسم شام با رانندگان تريلی اعلام کرد بزودی تکليف خودمان را با کره جنوبی روشن می کنيم.
دوشنبه: يک دربان وزارت بازرگانی اعلام کرد ورود کالاهای کره جنوبی به ايران ممنوع است. همچنين دادستان اهواز اعلام کرد هنوز هيچ کسی در ارتباط با انفجارهای اخير اهواز دستگير نشده است. يکی از نمايندگان مجلس اعلام کرد بزودی سفارت انگليس را تعطيل می کنيم.
سه شنبه: ورود کالاهای کره جنوبی به ايران ممنوع شد. ايران اعلام کرد ما روابط درخشانی با هند برقرار خواهيم کرد. وزارت امور خارجه اعلام کرد ما مشکلی با انگليس نداريم. رئيس جمهور در ديدار با شناگران تهيدست اعلام کرد ما با کمک هند و روسيه و چين آمريکا را به سه قسمت تقسيم می کنيم.
چهار شنبه: نماينده دولت کره جنوبی و دولت ايران با هم ملاقات کردند و بر ادامه روابط تجاری ميان دو کشور تاکيد کردند. يکی از نمايندگان مجلس گفت: "خاک برسر هند، زنده باد ونزوئلا." رئيس جمهور در ديدار با دانشمندان يتيم زير ۱۹ سال اعلام کرد: "ما ايرانيان توانايی تبديل کره زمين را به مکعب مستطيل داريم."
پنجشنبه: مسابقات جام چهارجانبه فوتبال توسط شرکت ال جی کره جنوبی برگزار شد. يکی از نمايندگان مجلس گفت: "کره جنوبی و ايران يک قرارداد هفتصد ساله اقتصادی منعقد می کنند." رئيس جمهور در ملاقات با موسسه نقشه کشی کشوراعلام کرد که ايران قصد دارد اسرائيل و آمريکا را از روی نقشه زمين حذف کند. در پی اين گفته سفرای جمهوری اسلامی در هجده کشور احضار شدند و شورای امنيت سازمان ملل متحد اعلام کرد که ايران را از سازمان ملل اخراج می کند.
جمعه: سخنگوی وزارت امور خارجه ايران اعلام کرد کليه اظهارات رئيس جمهور ايران تکذيب شد. سخنگوی وزارت امور خارجه گفت: "آمريکايی ها عوض شايعه سازی برای رئيس جمهور ايران با توفان ويلما مبارزه کنند." رئيس جمهور ايران در ديدار با انجمن دانشجويان چفيه گرا اعلام کرد: "ما به السالوادور مشکوکيم و از اکوادور در مقابل السالوادور حمايت می کنيم." يکی از نمايندگان مجلس خواستار تعطيلی سفارت اکوادور در سان سالوادور شد.
چرا اسامی مفسدان اقتصادی اعلام نخواهد شد؟
در هفته گذشته بحث های جدی در مورد اعلام اسامی مفسدان اقتصادی در ايران به شکلی جدی ادامه داشت.
در حالی که بسياری از مقامات قضايی اعلام کردند که اسامی اين مفسدان را نمی شود اعلام کرد، اما گروهی از محافظه کاران اعلام کردند که اسامی اين مفسدان بايد اعلام شود. در همين حال يکی از کارشناسانی که به هيچ وجه دلش نمی خواست نامش فاش شود، علت افشا نشدن اسامی مفسدان اقتصادی را اعلام کرد.
اول: اسامی مفسدان اقتصادی محافظه کار اعلام نمی شود، چون حفظ آبروی مسلمان واجب است.
دوم: اسامی مفسدان اقتصادی طرفدار کارگزاران اعلام نمی شود، چون مطابق تشخيص مصلحت نظام نيست.
سوم: اسامی مفسدان اقتصادی اصلاح طلبان اعلام نمی شود، چون اگر چيزی بود تا به حال دويست بار اعلام شده بود.
چهارم: اسامی مفسدان اقتصادی ای که موضع سياسی ندارند اعلام نمی شود، چون از يک طرف هيچ ضرورتی ندارد و از طرف ديگر با آبروی اشخاصی که از نظر سياسی با حکومت مخالف نيستند نمی شود بازی کرد.
پنجم: اسامی مفسدان اقتصادی چپ و مخالف نظام اعلام نمی شود، چون کسی که در آن واحد هم بتواند مخالف نظام يا چپ باشد و هم آنقدر پولدار باشد که جزو مفسدان اقتصادی قرار بگيرد نمی تواند زنده باشد و اگر کسی زنده نباشد وجود ندارد و لذا اسمش هم اعلام نمی شود.
ششم: اسامی مفسدان اقتصادی انصار حزب الله اعلام نمی شود، چون آنها خودشان اسامی را اعلام می کنند.
وکيل مدافع صدام کشته شد
وکيل مدافع برخی از عوامل سابق صدام که هفته گذشته در دادگاه وی حضور يافته بود، يک روز بعد از جلسه دادگاه توسط برخی نيروهای ناشناس ربوده و کشته شد.
ظاهرا اين اقدام برای آن صورت گرفت تا همگان مطمئن شوند که دادگاه در شرايط عادلانه مشغول محاکمه صدام است.
گروهی که اقدام به آدم ربايی و قتل وکيل صدام کرده است، تصميم دارد برای جلسه بعدی اين دادگاه برای اين که همه مردم از عادلانه بودن دادگاه مطمئن شوند، محل دادگاه را با بمب هسته ای منفجر کند.
آتش سوزی در هلند
در يک محل نگهداری پناهندگان غيرقانونی در هلند آتش سوزی باعث کشته شدن حداقل ده نفر و سوختن شمار زيادی از افراد زندانی در فرودگاه آمستردام شد.
کارشناسان اعلام کردند که علت کشته شدن اين افراد اين بود که هيچ راه فراری برای آنها وجود نداشت، يکی از آگاهان گفت: "اگر راه فراری وجود داشت، فرار می کردند."